تبليغاتX
عکس....عشقولانه

عکس....عشقولانه

بیا گر می شنوی سوز دلم را.صدای ناله و درد دلم را

عکس های خنده دار

      به چی نگاه می کنی سرتو بنداز پایین

 

 

 بقیه عکس ها در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 0:10  توسط پوریا  | 

بزرگترین کشتی تفریحی و مسافرتی با تمام امکانات

                                       برای دیدن بقیه عکسها به ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 0:12  توسط پوریا  | 

مسابقه خانوم ها با کفش پاشنه بلند

        

 

 

        

                                      برای دیدن بقیه عکسها به ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 23:57  توسط پوریا  | 

مدل عجیب مو

                

                                             برای دیدن بقیه عکسها به ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 16:50  توسط پوریا  | 

به که پیغام دهم

 

به که پیغام دهم؟

به شبانگاهی که شب مانده به  راه..

یا به انبوه کلاغان سیاه

به که پیغام دهم؟

به پرستو که سفری کند از سردی فصل

یا به مرغان نکوچیده ی مرداب گناه

به که پیغام دهم؟

دست من دست تو را می طلبد

چشم من روی تو را می جوید

لب من نام تو را می خواند

پای من راه تو را می پوید

بی تو از خویش گریزانم من!!!!

به که پیغام دهم؟ 

 

جاده ي قلب مرا رهگذري نيست كه نيست
جز غبار غم و اندوه در آن همسفري نيست كه نيست

آن چنان خيمه زده بر دل من سايه ي درد
كه در او از مه شادي اثري نيست كه نيست

شايد اين قسمت من بود كه بي كس باشم
كه به جز سايه مرا با خبري نيست كه نيست

اين دل خسته زماني پر پروازي داشت
حال از جور زمان بال و پري نيست كه نيست

بس كه تنهايم و يار دگر نيست مرا
بعد مرگ دل من چشم تري نيست كه نيست

شب تاريك ، شده حاكم چشم و دل من
با من شب زده حتي سحري نيست كه نيست

كامم از زهر زمانه همه تلخ است چنان
كه به شيريني مرگم شكري نيست كه نيست ....

گفتي كه مرا دوست نداري گله اي نيست

بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست

گفتم كه كمي صبر كن و گوش به من كن

گفتي كه نه،بايد بروم،حوصله اي نيست

پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف

تو رفتي و ديگر اثري از چلچله اي نيست

گفتي كه كمي فكر خودم باشم و ان وقت

جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست

رفتي تو،خدا پشت و پناهت به سلامت

بگذار بسوزد دل من مسئله اي نيست

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 20:59  توسط پوریا  | 

الو؟؟… خونه خدا؟؟ خدایا نذار بزرگ شم

                              

 

الو … الو… سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟

پس چرا کسی جواب نمیده؟

یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس .بله با کی کار داری کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من میشنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم …

هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا

باهام حرف بزنه گریه میکنما…

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛

بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا…چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نیستیم؟پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد…

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه…کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.

کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .دنیا برای تو کوچک است …

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی…

کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 20:0  توسط پوریا  | 

عکس

                           

 

                  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 19:51  توسط پوریا  | 

به که باید دل بست...... به که شاید دل بست.......

به که باید دل بست..........

به که شاید دل بست..........

سینه ها جای محبت همه از کینه پر است

هیچ کس نیست فریاد پر از مهر تورا گرم پاسخ گوید...

نیست یک تن که در این راه غم آلوده ی عمر

قدمی راه محبت پوید....

از وفا نام مبر...

آنکه وفا خواست کجاست؟

ریشه ی عشق مُرد...

واژه ی دوست گریخت...

سخن از دوست نگو...عشق کجاست؟... دوست کجاست؟

                      

به که بايد دل بست ؟

به که شايد دل بست ؟

نقش هر خنده که بر روي لبي ميشکفد ـ

نقشه يي شيطانيست

در نگاهي که تو را وسوسه عشق دهد ـ

حيله پنهانيست

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 16:41  توسط پوریا  | 

عشق برای تمام عمر

                    

 

 

                       خوش به حال آسمان که هر وقت دلش بگیره بی بهانه می باره

 

                                                 به کسی توجه نمی کنه

 

                                               از کسی خجالت نمی کشه

                                                   

                                                  می بارد و می باردو....

 

                                                اینقدر می بارد تا آبی شود

                                                     

                                                    آفتابی شود....!!!

                                                          

                                                         کاش....

                                            

                                            کاش می شد مثل آسمان بود

                    

                  کاش می شد وقتی دلت گرفت آنقدر بباری تا بالاخره آفتابی شوی

                                        

                                         بعدش هم انگار نه انگار بارشی بوده !

 

 

 

چکه ای از داستان یک سرباز

 

سرباز قبل از اینکه به خانه بیاید ،از نیویورک با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت:« پدر و مادر عزیزم ،جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه باز گردم ،ولی خواهشی از شما دارم .رفیقی دارم که می خواهم او را به خانه بیاورم .» پدر و مادرِ او در پاسخ گفتند :«ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم .» پسر ادامه داد:«ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید ،او در جنگ به شدت آسیب دیده و در اثر برخورد با مین یک دست و یک پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد و من می خواهم که اجازه دهید او با ما زندگی کند .» پدرش گفت :«پسر عزیزم ،متأسفیم که این مشکل برای دوست تو بوجود آمده است . ما کمک می کنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند .» پسر گفت :«نه،من می خواهم که او در منزل ما زندگی کند .» آنها در جواب گفتند :« نه،فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد بود. ما فقط مسئول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را بر هم بزند . بهتر است به خانه باز گردی و او را فراموش کنی.»

در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند .چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خودکشی هستند .

پدر و مادر آشفته و سراسیمه به طرف نیویورک پرواز کردند و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشکا قانونی مراجعه کردند . با دیدن جسد ، قلب پدر مادر از حرکت ایستاد . پسر آنها یک دست و یک پا نداشت !

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب ندیده باشه"

پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.

پیرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!

پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.

پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است.

این داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده است

 

 

شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد .خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند . این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است .دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد این میخ ده سال پیش هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود! چه اتفاقی افتاده؟مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مونده! در یک قسمت تاریک بدون حرکت چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است .متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد .تو اسن مدت چکار میکرده؟چگونه و چی می خورده؟ همان طور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد مرد شدیداً منقلب شد ده سال مراقبتِ چه عشقی ! چه عشق قشنگی !اگر موجود به این کوچکی بتواند عشقِ به این بزرگی داشته باشد پس تصور کنید ما تا چه حدی می توانیم عاشق شویم

 

                    

چکه ای از داستان پیرمرد

 

در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یک اتاقی بستری بودند . یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند . اما بیمارِ دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورَد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد آنها ساعتها با یکدیگر صحبت می کردند ،از همسر،خانواده ،خانه،سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند هر روز بعد از ظهر ، بیماری که تختش کنار پنجره بود ، می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد . بیمار دیگر در مدت این یک ساعت ،با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون ،روحی تازه می گرفت . این پنجره ، رو به یک پارک بود که دریاچه زیبایی داشت مرغابی ها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایقهای تفریحی شان در آب سرگرم بودند. درختان کهن،به منظره بیرون ،زیبائی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد.همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می کرد ، هم اتاقیش چشمانش را مس بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد روزها و هفته ها سپری شد یک روز صبح ،پرستاری که برای حمام کردن آنها آب آورده بود ،جسم بی جان مرد کنار پنجره را دید که با آرامش از دنیا رفته بود . پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که مرد را از اتاق خارج کنند مردِ دیگر تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند . پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد، اتاق را ترک کرد . آن مرد به آرامی و با درد بسیار ،خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد .بالاخره  او می توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند . در کمال تعجب!!او با یک دیوار مواجه شد مرد، پرستار را صدا زد و پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را وادار می کرده چنین مناظر دل انگیزی را برای او توصیف کند پرستار پاسخ داد : شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد . چون آن مرد اصلاً نابینا بود و حتی نمی توانست دیوار را ببیند

 

 

 

 

                                        در برابر دیوار عظیمی ایستاده ام

                                            آجرهایش مرا می شناسند

                                                    بند بند این دیوار

 

                            صدای تنفس مرا چشیده اند .....

 

                                   آوازهای من در پای همین دیوار جان کندند

 

                                آرزوهایی که دیگر نیست ....

 

                                             از بالای همین دیوار افتادند

 

                                        بسیار وقت ها....

 

                                                  دویده ام در امتداد آن

                                        بسیار وقت ها

 

                                          زیر آسمان ِ ابری و آبی نشسته ایم 

       و عبور ستاره های دلتنگ را نا باورانه خیره گشته ایم

 

                              عشق دیگر خیلی دیر کرده است 

     شهاب ِ عمر من در پشت همین دیوار خاموش می شود

                      

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:25  توسط پوریا  | 

 مهربانی را وقتی دیدم که کودکی خورشید را در دفتر نقاشیش سیاه کشید تا پدر کارگرش زیر نور آفتاب نسوزد.

 

ساعت ۳ شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد...پشت خط مادرش بود..... پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟؟؟؟؟؟ مادر گفت:۲۵ سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي..... فقط خواستم بگويم تولدت مبارك پسرم..... پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد.....صبح سراغ مادرش رفت.....وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت..... ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود.....دل هيچ کسي رو هیچ وقت نشکن

           

            بس که دیوار دلم کوتاه است ، هرکه از کوچه ی تنهایی من می گذرد / به هوای

                     مهوسی هم که شده سرکی می کشد و می گذرد       

 

میگن عشق مثل خورشید می مونه هنوز از طلوعش به حد کافی لذت نبردی که از غروبش دلگیر میشی

آدما از جنس برگند . گاهي سبزند ، گاهي پائيزن و زردند . زمستون ديده نميشن . تابستون سايبون سبزند. آدما خيلي قشنگن . حيف كه هر لحظه يه رنگند

ماه من پرده از آن چهره ي زيبا بر دار... ‌تا فلك لاف نيايد كه چه ماهي دارد 

                                                                      

قلبم کلبه ای است قدیمی،گرم و دنج . هر بار که مسافری می آید کلبه را چراغانی می کنم ،دل می بندم و از یاد می برم که مسافر برای رفتن آمده بود

           نگاه ساکت باران به روي صورتم دزدانه ميلغزد... ولي باران نمي داند که من دريايي از              

                            دردم به ظاهر گر چه مي خندم ولي اندر سکوتي تلخ مي گريم

خط پیشانی هر جمع، خط تنهاییست
همه گلچین گل امروزند

در نگاه من و تو، حسرت بی‌فردایی‌ست

                                     

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:17  توسط پوریا  |